شعر فقر

برگ خُشکی ولگردم
در پنجه ی نسیمی سرد
نسیم سردی که
از سمت خانه ی زنی هرزه می آید
زن هرزه ای که هرشب
تن برهنه اش را
به فقر می فروشد
و بازی کهنه ی زندگی را
با مرگ غمناک خویش ، به پایان می سپارد

شعر عریان خواب

سرود موج دریای عذابیم

دهان ِ زخمی از نیش سرابیم

هوا سرد است ما در پنجه ی شب

کنار گرگ غم عریان ِ خوابیم

که این ویرانه مدت هاست محتاج مرمت هاست

چـه با دل‌های ما دلـدادگان کردی که مدت‌هاست

به هـرجا می‌رویم از دلبری‌های تو صحبت‌هاست

چه سحری می‌تواند عشقمان را جاودان سازد؟

مگو عادت! که شـرطِ عشق‌ورزی ترکِ عادت‌هاست

به یاد مرگ در پاییز، بیش از پیش می‌افتم

که در افتادنِ برگ درختان، درس عبـرت‌هاست

دلم چون صخره محکم بود، اما عشـق کاری کرد

که این ویرانه مدت‌هاست محـتاج مرمت‌هاست

رقیبم گیسوانت را به دست آورد، غمگینم

که با آن مرد نعـمت‌ها و با این مـرد حسرت‌هاست..

زیر تیغ غم

به زیر تیغ غم ، عریان صبریم
سوار اسب بی افسار قبریم
اگرچه میوه ی ممنوعه خوردیم
اسیر اختیار دیو جبریم

تمامی حقوق برای تک بیت محفوظ است.