روز مطلق کن شب تاریک را

جان جان‌هایی تو جان را برشکن

کس تویی دیگر کسان را برشکن

گوهر باقی درآ در دیده‌ها

سنگ بستان باقیان را برشکن

ز آسمان حق بتاب ای آفتاب

اختران آسمان را برشکن

غیب دان کن سینه‌های خلق را

سینه‌های عیب دان را برشکن

بانشان از بی‌نشان پرده شده

بی‌نشانی هر نشان را برشکن

روز مطلق کن شب تاریک را

بارنامه پاسبان را برشکن

شمس تبریز آفتابی آفتاب

شمع جان و شمعدان را برشکن

#مولوي .. جان جان هايي تو جان ها را برشكن .. كس تويي ديگر كسان را برشكن…

دیدمش گفتم منم، نشناخت او

بی مروت یار من ، ای بی وفا

بی سبب از من چرا گشتی جدا ؟

بی مروت این جفاهایت چراست ؟

یار ، آخر آن وفاهایت کجاست ؟

چه شد آن یاری که با من داشتی

دعوی یک باطنی

و آشتی ؟

چون مرا بیچاره و سرگشته دید

اندک اندک آشنایی را برید

دیدمش ، گفتم : منم نشناخت او

بی تأمل روز من برتافت او

دوستی این بود ز ابنای زمان

مرحبا بر خوی یاران جهان

مرحبا بر پایداری های خلق

دوستی خلق و یاری های خلق

تمامی حقوق برای تک بیت محفوظ است.