وای بر احوال برگ بی درخت

گر درختی از خزان بی برگ شد

یا کرخت از صولت سرمای سخت

هست امیدی که ابر فرودین

برگها رویاندش از فر بخت

بر درخت زنده بی برگی چه غم؟

وای بر احوال برگ بی درخت

وای بر احوال برگ بی درخت

گویند عشق چیست بگو ترک اختیار

آن روح را که عشق حقیقی شعار نیست

نابوده به که بودن او غیر عار نیست

در عشق باش که مست عشقست هر چه هست

بی کار و بار عشق بر دوست بار نیست

گویند عشق چیست بگو ترک اختیار

هر کو ز اختیار نرست اختیار نیست

مولانا ●

مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست

مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست

عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست

از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست

خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیست

از جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست

چه توان کرد پشیمانم و تدبیری نیست

شرح درماندگی خود به که تقریر کنم

عاجزم چارهٔ من چیست چه تدبیر کنم

تمامی حقوق برای تک بیت محفوظ است.