شعر:کوچه های عاشقی

گذشته حال و فردا را به هم ریخت

زمین را یک زن زیبا به هم ریخت

سکوت کوچه های عاشقی را

لب جادویی حوا به هم ریخت

………………………………

شاعر:ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)

 

شعر: کوچه های عاشقی

گذشته حال و فردا را به هم ریخت

زمین را یک زن زیبا به هم ریخت

سکوت کوچه های عاشقی را

لب جادویی حوا به هم ریخت

………………………………

شاعر:ابوالقاسم کریمی(فرزندزمین)

طلوع صبح زندان

توضیحات عکس:گفتگوی یک زندانی با زندانبان در کشور سوئد

 

به سوی پنجره آواز برخواست

قفس از سینه ی پرواز برخواست

طلوع صبح زندان دیدنی شد

تنفگ از باور سرباز برخواست

 

 

شاعر:ابوالقاسم کریمی ۲/خرداد/۱۳۹۸

 

آری اینچنین بود برادر

شاخه ها را

از ساقه ها جدا کردیم

چُنان که با زمین بیگانه شدیم

 

 

وَ از قلب تپنده ی خاک

ریشه را برکَندیم

تا جایی ,

برای مُردن بنا کنیم

 

 

حال

خلاصه ی تمدن

تقدیسِ کشتار است و

بردگی

 

 

«آری,

اینچنین بود برادر»

کهدر«گهواره ی تکرار

تاریخ را

نوشتیم»

 

 

پیش از این

پیامبران گفته بودند

«آدمی,

رنج را , زندگی خواهد کرد».

 

 

ابوالقاسم کریمی ۱/خرداد/۱۳۹۸

نفسم گرفت از این شب در این حصار بشکن

نفسم گرفت از این شب در این حصار بشکن

در این حصار جادویی روزگار بشکن

چو شقایق از دل سنگ برآر رایت خون

به جنون صلابت صخره کوهسار بشکن

شب غارت تتاران همه سو فکنده سایه

تو به آذرخشی این سایه دیوسار بشکن

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی

تو خود آفتاب خود باش، طلسم کار بشکن

نفسم گرفت از این شب در این حصار بشکن

وای بر احوال برگ بی درخت

گر درختی از خزان بی برگ شد

یا کرخت از صولت سرمای سخت

هست امیدی که ابر فرودین

برگها رویاندش از فر بخت

بر درخت زنده بی برگی چه غم؟

وای بر احوال برگ بی درخت

وای بر احوال برگ بی درخت

گویند عشق چیست بگو ترک اختیار

آن روح را که عشق حقیقی شعار نیست

نابوده به که بودن او غیر عار نیست

در عشق باش که مست عشقست هر چه هست

بی کار و بار عشق بر دوست بار نیست

گویند عشق چیست بگو ترک اختیار

هر کو ز اختیار نرست اختیار نیست

مولانا ●

تمامی حقوق برای تک بیت محفوظ است.